خرید بک لینک

درباره سایت

یه پسر

امکانات وب

انتظار خبری نیست مرا... زندگی در جریان و من کما فی سابق مشغول حیات... ابتدای این ماه با همکاران مشهد رفتیم که بسیار خوب بود و خوش گذشت... پریروز هم با همکار و عده ای از دوستان قدیمی از صبح بیرون رفتیم و روز خوبی در کنارشان سپری شد... در دفتر هم طبق روال مشغول کار و انجام وظیفه ایم و صبح را به شب می رسونیم... یک سری اهداف را دنبال می کنم که امید به نتیجه رسیدنشان هست... و زندگی اینچنین جاریست... + نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:8&nbsp توسط ی پسر |

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 10:17

دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت اینجا نگم که می خوام زود زود بنویسم چون همیشه برعکس میشه و اصن دیگه نمیام. به شدت حالم خرابه و این خرابی رو ریختم توی خودم و دارم می سوزم... این چند وقت اتفاقای مختلفی افتاده که خورد خورد جمع شده و باعث این حال شده... از جلسه افتضاح اون روز بگیر تا متنفر شدن از خودم به خاطر نوع حرف زدن و رفتارم، بالا رفتن مسئولیت و حجم کارام که دمار از روزگارم در آورده تا سفر نرفتنم با حسین به خاطر این که یه سره دنبال دختره و شده آلت دست هر دختری که بهش چیزی بگه و منو سرکار گذاشت هیچ جا نرفتیم... تا امشب که پرسپولیس اینجوری افتضاح تو آسیا باخت و این که گوشیمو دایی 5 شبه برداشته برده خونشون بهم نمیده و امشب دو بار پیک کردن واسم که بیاد ولی هر بار شماره هر کیو دادم یا خامو

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 10:29

فکر کنم این اولین پستمه که دارم با گوشی مینویسم. حالا نمیدونم چه اصراریه ولی خب دوست داشتم بیام بنویسم که بالاخره کامپیوترم رو بعد از بیش از ۱۲ سال امشب ۷فروردین فروختم و خلاص شدم… حالا هم دلم نمیاد خرج کنم لپ تاپ بخرم! تا وقتی بود شاید هفته ای یک بار روشنش میکردم حالا که نیست همش احساس می کنم یه چیزی کمه و کامپیوترو لازم دارم! از تایپ کردن با گوشی بیزارم ولی امشب کرمم گرفته الکی بنویسم! یادش بخیر واقعاً یار با وفایی بود. شاید مسخره بازی یا بچه گانه باشه ولی چند تا عکس یادگاری هم از یار سال های دور برای سپرده شدن به خاطرات گرفتم… خطم رو دارم عوض می کنم. خیلیا اون شماره چرند قدیمم رو دارن که نمی دونم بهشون این خط جدید رو باید بدم یا نه… راستی گوشیمم دوباره یک ماهی میشه عوض کرد

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 10:29

نمی دونم این روزا من دارم بی دینو ایمون تر می شم با دیگران چون امسال حتی بیشتر از پارسال میل و رقبتی به هیئت رفتن نداشتم و جز دیروز ظهر تاسوعا که طبق سنت هر ساله با پدر و دوستاش میریم حسینیه دیگه هیچ جا نرفتم. وقتی این وضع افتضاح و حال به هم زن اکثریت مردمو تواین شبا می بینم که واسه هر کاری میان بیرون جز عزاداری واقعاً حالم بهم می خوره برم جایی. امروزم که عاشورا تموم شد و بازمهیچ جا نرفتم عذاب وجدان گرفتم گفتم منم یه کاری انجا بدم، بعدم بعد از سال ها و مدت ها وضو گرفتم نماز خوندم و نشستم زیارت عاشورا خوندم تا حداقل یه کاری کرده باشم… هر چند من خودمو بهتر از دیگران نمی بینم و اگر بخوام خیلی کلیشه ای بگم بنده سرا پا تقصیرم ولی به نظرم این کار ثوابش بهتر از اون چیزیه که بیرون دار

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 10:29

چند روزیه کلن داغونم. حتی حس و حال حرف زدن با کسی هم ندارم و فقط از روی اجبار جواب میدم یا الکی می خندم که سوال اضافه ازم نپرسن چته!؟ امشب حسین رو تقریباً بعد از ده روز دیدم تعریف می کرد دوباره با یه دختره جدید رفیق شده و دنبال این بود فردا پ رو ببره خونه! نمی دونم این بشر کی خسته می شه از این کارا و این که هر روز با یکی باشه. کسی از دختر بازی بدش نمیادا ولی واقعاً آخه چقد دیگه! فکر میکنم مهمترین علت اعصاب خوردی این روزام کار بیش از حد روانی کنندم و رئیس خوبمون باشه که دهنمو سرویس کرده. بازم امروز اول صوب سر هیچ و پوچ رید بهم. میگه ضمیمه این قراردادا کو؟ دقیقاً جواب سری قبلو دادم که ضمیمه ها رو خودشون دارن و بعد از این که امضا شد می فرستیم ولی این سری رید بهم و شروع کرد دعوا کر

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 10:29

بلاخره بعد از چهار سال و نیم اگر خدا بخواد ایشالا، قسمت شده چهارشنبه همین هفته با بچه های دفتر داریم میریم مشهد زیارت امام رضا. برای من که تو دنیا عاشق امام رضا و امامزاده صالح ام عالیه و واقعاً از این اتفاق خیلی خوشحالم. با وجود این که

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 6:11

صفحه بندی